دفترچه

دفترچه * * * * * daftarche.blog.ir

دفترچه

دفترچه * * * * * daftarche.blog.ir

این ریاضیات به چه دردم می‌خوره؟

چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۰ ق.ظ

إِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ (قمر ۴۹)

********** گفتگو پیرامون دانش بشری **********
* صدای چی میاد؟

/ صدای حرف زدن دو نفر توی راهرو.

* نه! منظورم صدای زیرزیر کردن هست. یه صدای موجی میاد که روی اعصابم پیاده‌روی می‌کنه!

/ من چیزی نمی‌شنوم. لابد مشکل از گوش خودته!

* شاید این‌جوری باشه. ولی پس چرا سرم را که به‌سوی دیگه می‌چرخونم دیگه صدا نمیاد، یا صدا کم می‌شه؟

/ نمی‌دونم.

* احتمال می‌دم صدای یه موجه که از دستگاهی داره بیرون میاد و اندازهٔ بسامد و طول موج صدا به‌گونه‌ای هست که در یک زاویه و فاصلهٔ خاص بیشتر به گوش وارد می‌شه، آخه فیزیک یادم رفته و تنها شاید به اینا ربط داشته باشه.

/ منم یادم نیست. ما درس خودمون را بخونیم، تا بعد. نمی‌گم نباید اینا را دونست ولی الان وقتش را ندارم.

* آره.

/ ذهن آدم را درگیر چه چیزایی می‌کنی! اعصابم را خورد کردی!

* چرا؟

/ فیزیک را همین چند ماه پیش خوندم، اون هم زیاد. اما الان انگار هیچی بلد نیستم.

* مگه من یا بقیه بلدیم؟

/ دیگران مهم نیستند. من خیلی فیزیک کار کردم و اون هم مفهومی. هیچی ازش یادم نمیاد. خب همینایی را که الان دارم می‌خونم هم چند ماه دیگه پریده. تازه اینکه من فکر کنم برام لازمه همهٔ اونایی را که قبلاً خوندم بلد باشم تا بتونم مسئله‌هام را حل کنم. آخه چرا؟

* چرا؟

/ چی چرا؟

* هیچی.

/ هیچی که نیست. چرا گفتی چرا؟

* چی نیست؟ اگه هیچی نیست، پس چی را گفتی نیست؟!

/ نه. واقعاً چرا من هرچی می‌خونم فراموش می‌شه؟

* چون منم هرچی می‌خونم فراموشم می‌شه. ولی بیا یه کاری کنیم، ما چه چیزایی فراموشمون نمی‌شه؟

/ هیچی. همه‌چیز فراموش می‌شه. من حتی امروز دو ساعتی یادم نبود باید ناهار بخورم ولی وقتی معده‌ام اذیتم کرد مجبور شدم یه چیزی برای خوردن بجورم و نوش جون کنم!

* واقعاً هیچی نیست که فراموش نشه؟ لااقل موقت فراموش بشه اما موقع نیاز بیاد به ذهنمون؟

/ غذا، یا کلاً همهٔ چیزای ضروری میاند به ذهن.

* دایره را به دانش و درسامون محدود کن.

/ چیزی به ذهنم نمیاد. ول کن! چرا باید درسا فراموش بشند؟ همه این‌جوری نیستند.

* خب دنبال همینم. هفت هشت  تا؟

/ پلنگ و شیش تا. اینا از بس باهاشون کار کردیم فراموش نشدند. بعضی وقتا همینا را هم اشتباه می‌کنم. داغون شدم.

* برو بابا. اشتباه که فراموش کردن نیست.

/ می‌دونم. پس باید هرچی را می‌خوام فراموش نشه باهاش زیاد کار کنم.

* خب کار کن.

/ اینایی که می‌خونیم به چه دردی می‌خورند؟

* برو یه چیز بخون که بدرد بخوره. بدرد بخور یعنی چی؟

/ ببین، مثلاً ریاضیاتی که الان این همه بزرگ شده، ته ته‌ش به چی می‌رسه؟ تا اونجا که می‌دونم انگار که این ریاضیات همه‌ش داره این اتاق را برام شناسایی می‌کنه ولی می‌شه فهمید که یه عالم خیلی بزرگی هست که این اتاق، تنها حجم خیلی کم و کوچکی از اون عالمه. چطور می‌شه مبانی و روش ریاضیات را بهبود بخشید که حقیقت را باهاش بشه پیدا کرد؟

* به‌نظرت زیادی از ریاضیات انتظار نداری؟ ریاضیاتی که بشه باهاش حقیقت را یافت که دیگه ریاضیات نیست. منظورم اینه که به لفظ کار دارم و به اون معنای خاصی می‌دم و یعنی اگر برای علم خاصی، نام و موضوع تعیین کردی دیگه خارج از اون موضوع را به اون نام معرفی نمی‌شه کرد، کاری که بعضیا می‌کنند و ریاضیات را همه‌چیز می‌دونند. البته منظورم کسانی نیست که مثل فیثاغورث همه‌چیز یا آرخه را عدد یا ریاضیات می‌دونند.

/ آرخه چیه؟

* آن‌چه که همه‌چیز بدان آن است که هست. یعنی چرا اون ماشینه؟ چرا اون حرکته؟ چرا اون منم؟ و ... یه چیزی که باعث همه‌چیزه. منظور هم حتماً یک چیز واحد نیست.

/ دقت کن، من می‌گم مثلاً الآن در علوم غریبه میاند و اعداد و حروفی را جمع و تفریق می‌کنند و جابجا می‌کنند و کارهای خارق‌العاده انجام می‌دهند. اینا با این ریاضیاتی که ما می‌خونیم نمی‌دونم می‌شه یا نه، ولی افق دید ما به اون سو اصلاً نمی‌ره.

* موضوع ریاضی مقدار هست. اینایی که تو میگی در ریاضیات امروز دانشگاهت نمی‌بینی، آیا مقدار هستند یا می‌خوای پای ریاضی را به چیزای دیگه هم بکشی؟

/ چرا مقدار؟

* خب، اگر بیایم از همه‌چیز شروع کنیم و مثلاً بگیم همه‌چیز از یک هستی و چیستی تشکیل شده و بعد چیستی‌ها را به دو دستهٔ جوهر و عرض و بعد هرکدوم را دسته‌بندی کنیم، یه جایی به مقدار می‌رسیم. هرکدوم از چیزها را در علمی بررسی می‌کنیم و اسمی روشون می‌گذاریم و ریاضیات را هم به مقدار می‌دیم.

/ چرا این دسته‌بندی؟

* برو تفکر کن و کتابای موجود مربوط به دسته‌بندی علوم و فلسفه را هم بخون و ببین چرا. اگه نظر بهتری هم داشتی بده.

/ خب مقدار را می‌شه به خیلی چیزا نسبت داد. چرا فقط ما ذهنمون را محدود کردیم به فاصله و حجم و اینا؟ مثلاً می‌شه مقدار را به کیفیت بعضی چیزا هم نسبت داد.

* اونجا که مفاهیم را دسته‌بندی می‌کنیم و هستی، چیستی، جوهر، جسم، عقل، کیف، مقدار و ... را با تعریف مشخصی استفاده می‌کنیم.

/ ولی آخرش ما اگر همه‌چیز را، از همین سیاره گرفته تا آخرین سیارات و حتی دورتر اگه باشه، توی یک مشت جمع کنیم، باز هم توی این مشت داریم اینا را می‌شناسیم و دسته‌بندی می‌کنیم. از خارج از این مشت که خبر نداریم، چه کنیم؟

* منظورت از همه‌چیز، مادیات هست و ظاهر چیزایی که داریم حس می‌کنیم؟

/ آره. خب ما توی همین عالمیم. اگه عالم دیگه‌ای هم باشه؟

* تو ذهن را مادی می‌دونی؟ یعنی وقتی همین اتاقی که توش هستی با ابعاد بزرگ تصور کنی، چطوری در تو جا شده؟ تازه اگه اتاق بزرگتر از اینجا تصور کنی، بزرگتر در کوچکتر جا شده!

/ خب ذهن مادی نیست. ولی ما در این عالمیم.

* شاید این عالم در تو باشه؟

/ بگو چرا این‌قدر سر این موضوع‌ها بحثه. ایده‌آلیست‌ها، رئالیست‌ها و غیره.

* یه حالت اینه که همهٔ عالم را از مرتبهٔ بالاتری ببینی و جسمت را فقط محدود و بخشی از عالم ببینی. ولی حالت دیگه هم هست.

/ آره، میشه خودمون را بیشتر از جسم بدونیم. حالت دیگه چیه؟

* یه زاویهٔ ۳۰ درجه تصور کن. وقتی بگیم تو یک زاویه هستی، داخل و خارجت کجاست؟

/ داخل ۳۰ درجه و خارجش.

* حالا اگر تو زاویهٔ بزرگتری باشی، ۶۰ یا ۹۰ یا ۱۵۰ یا ۱۸۰ یا ۲۲۰ یا ۳۶۰ درجه!

/ قشنگه! در ۳۶۰ درجه همه‌چیز در زاویه هست.

* این فقط یک مثاله. حقیقت بزرگتر از این حرفاست. مجردتر! تازه هرچه هم از بالا نگاه کنیم باز به مسئلهٔ قبلی تو، یعنی اتاق و عالم برمی‌گردیم.

/ یعنی باز یه اتاق دید ما و یه عالم بزرگتر. مگه نگفتیم کل هستی را می‌شه دید؟

* اول اینکه ما گفتیم کل هستی، یه هستی و یه چیستی در ذهن دیدیم و هرچی نگاه کنی می‌بینی خود هستی را نمی‌فهمیم چیه، تنها می‌تونیم بگیم بودن، هستی و اینا. یه انسانی که اینجا نباشه یا باشه را درنظر بگیر. بودن و نبودنش چه فرقی می‌کنه؟ منظورم از انسانی که نباشه اینه که بدن و اتم‌هاش را هم درنظر بگیری. وقتی بود و وقتی نبود چه فرقی داشت؟ وجود چیه؟

/ با این اوصاف ما هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌رسیم.

* بازم برای نتیجه‌گیری زوده. حتی وقتی ما اثبات می‌کنیم که حقیقتی که در عالم است اینه که وجودی هست و اون وجود مراتب و حد و حدودی داره که چیستی‌ها پدید میاد. نقش ما چیه؟ اخلاق و مهربانی چیه؟ زمان چیه؟ حرف زدن چیه؟ پول چیه؟

/ هیچی نمی‌دونیم.

* تنها همین را می‌دونیم. تازه همینم از خودمون نداریم. تصور کن نباشی؟!

/ شب بخیر!

* همه‌چیز بخیر!


  • موافقین ۰ مخالفین ۱
  • چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۰ ق.ظ
  • دفترچه

نظرات  (۳)

سلام
یعنی چه به ریاضیات گیر داده ای؟
مظلوم گیر آورده ای؟
پاسخ:
سلام
چه گیری دادم؟!
نه، علی جون، ریاضی‌دان عزیز!
  • یکی ک تو نمیشناسی
  • درسته منو نمیشناسی ولی من تو رو میشناسم
    داستان جالبی بود
    اگر و فقط اگر از اگرخارج کنی ذهنتو..
    همین اگر ها هستند ک محدودمون میکنن...

    گفت و شنود جالبی بود
    منتظر بعدی هاش هستم

    یه جا اشتب تایپی داره درستش کن
    موفق باشی
    پاسخ:
    نوش جون!

    من تا خودمم محدودم! خودم که نباشم، نیستم که محدود یا نامحدود باشم!
    ولی نکته‌ای که گفتی جالب بود: اگر ... .
    تشکر، بازم سر بزن.

    واسه اشتب (!) هم تشکر. می‌گردم ببینم چیه تا درستش کنم.
    سلامت باشی.
    احسنت....
    +++


    یاعلی
    پاسخ:
     دید خوب شماست ...



    یا زهرا
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.